يک عدد مجيد ، متولد ۱۹ بهمن ۱۳۶۲ ، ساکن لاهيجان ، دانشجوی حسابداری ، اميدوار به آينده ( کار ، تحصيل ، ازدواج ، زندگی ، مردگی و غيره ) |
![]() |
![]() بابالنگ دراز پريسا دفترخاطرات سحر عصيان Gmail Orkut PersianBlog |
|
یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٧ کاش می شد....
¤ مجيد :: ساعت٢:٠٢ ق.ظ دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳ تولدم مبارک...!
یه بهمن دیگه... این بار 21 سال بعد.... چقدر زود گذشت....دیگه نه از برف خبریه نه از صدای موشک دشمن....نه از اون کاکل زریِ شیر برنجی...دیگه حتی نگاه کسی از پشت شیشه یخ زده خونه، منتظر آمدنش نبود....مجیدم !!! خودم میگم به خودم: .... تولدم مبارک....¤ مجيد :: ساعت۱۱:٥٠ ب.ظ چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳ پرواز...!!!
یه پرواز قشنگ... بالاتر از ابرایی که فکر میکنن از همه بالاترن...مثل یه خواب میمونه... یه خواب واقعی... اون بالا همه چیز رو کوچیک می بینی، دنیای کوچیک ،آدمای کوچیک ،با افکار بزرگ و کوچيک...می خوام برم بالاتر ... بالای بالا...فرار کنم از بند زمان ... از این حیات کوچک زود گذر... از این دایره ای که اسم اون رو گذاشتن زمین... میخوام ته آسمون رو ببینم... میخوام عظمت و بزرگی این حیات رو درک کنم ... شاید همش یه خواب باشه...شاید کسی هیچ وقت به اون، فکر هم نکنه... اما خواب پرواز همیشه قشنگه...!!!! ¤ مجيد :: ساعت۸:٠۳ ق.ظ جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۳ مرگ...!!!
-از لای در سرم را انداختم توی اتاق...تو خوابيده بودی انگار...کوچک تر از آن بودم که در آن شلوغی کسی مرا ببيند...برايت زبانم را در آوردم طبق عادت هميشگی...محلم ندادی...باز هم زبانم را در آوردم...خواب بودی انگار...کسی آن دورها گريه می کرد...یکی راديدم با قيچی به تو نزديک شد... آرام چند تار از موهای سپيدت را چيد و پيچيدش توی يه تکه روزنامه ی کهنه...يکی ديگر لباست را در آورد و دستی کشيد به صورتت...مرد بود اين يکی...تو همينطوری خوابيده بودی بی روسری...جلوی مرد ها و زنها...خنده ام گرفت...از اينکه هر کار با تو می خواستند می کردند...و تو به هيچ کدام محل نمی دادی...حتی به من که زبانم را برايت در می آوردم...يواشکی آمدم کنار تختخوابت...به پاهای عريانت دست زدم و دستم را کشيدم عقب...سردم شد...سرد بودی...تندی دويدم و از اتاق رفتم بيرون...دم در اتاق باز هم برايت زبان در آوردم...و تو باز هم جوابم را ندادی...دويدم و رفتم...و ديگر هرگز تو را نديدم...کوچتر از آن بودم که بمانم و مانند آن مردها و زنها برای آخرین بار نگاهت کنم...کوچکتر از آن بودم که بفهمم تو مرده ای...! -دیگه خبری از شقایق های باغچمون نیست. دیگه صدای قناری ها از رو درختا نمیاد ... آسمون آبی هم رنگشو کبود کرده. زمین هم تو خودشه...ابرا ، برای هم نعره می زنن...صداشونو به رخ همدیگه می کشن،درختایی هم که به حجابشون میبالیدن، لخت و عریان شدن...پنجره های باز خونه ی ما هم کم کم دارن بسته میشن... آخه دیگه نمی شه خورشید و دید... آخه نمی شه شبا نور ماه رو نيگا کرد ... آخه تابستونم نتونست طاقت بیاره...! ¤ مجيد :: ساعت۱٢:۱۸ ق.ظ یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳ تولد...!!!
بازم مثل روزای قبل با دوستام دور هم نشسته بودیم و از خاطراتمون به هم می گفتیم و می خندیدیم، خاطراتی که از جلو چشمامون میگذشت و با هر بار تعریف کردنشون انگار هنوز داغ و تازه بود. همین طوری گرم حرف زدن بودیم که یکی از دوستام گفت: مجید با این خاطراتت میشه یه کتاب نوشت. اون روز من زیاد به حرف دوستم توجه نکردم ولی بعدا ً کمی که فکر کردم دیدم ایده ی خیلی خوبیه ؛ نه بصورت کتاب و نه بصورت حرفه ای ، بلکه دریچه ای باشه برای بیان گذشته هام ؛ و چه بهتر که این خاطراتو بصورت یه داستان دنباله دار بنویسم، اونم در قالب:
¤ مجيد :: ساعت۱:٠٩ ق.ظ |
